من تو نت. این تر نت!


آیا اینترنت امواج حیات است؟ من از خود می پرسم. اکنون. صبح ساعت 10:36 که از زمانی که پیش بار به آن سر زدم می گذرد آنقدر زمان که کوکی ها و لاگ این هایم همه پاک. گشته اند. تا 2 ماه پیش اگر از من پرسش را کردن می کردی. چند ثانیه بدون اینترنت زنده خواهی بود؟  گفتن شاید می کردم که بگو چند میکرو ثانیه! امروز. اما. از زمانی که پیش بار به آن سر زدم می گذرد آنقدر زمان که کوکی ها و لاگ این هایم همه پاک. گشته اند.

اینترنت امواج حیات است. گویا. اما. اکنون. میبینم که خیلی هم حیاتی نیست. این فقط یک موج حیاتی نماست. امواج حیات. نه. اعتیاد. به نوشیدنی. قهوه شاید. به خوردنی. به تَل باید؟ به موج. به اینترنت. کو؟

برای چند روزی اما از فیث بوک و یاهو و جی میل و مسنجر دور. اما. فردا که باشد این نت! این تر نت! بدن درد از دوری؛ باز آرد پشیمان حالی و افسردگی.

بهتر بودیم ما همه. شاید. ای موج مهربان شاید اگر نبودی.

تنفر


خدای من چقدر نفرت از عشق راحت تره

از همتون متنفرم

جعبه شیشه ای


و امروز سالی خود را محکم به به دیواره شیشه ای جعبه ای که برای خود ساخته بود تا خود را از وسوسه های شیطانی اش حفظ کند چسباند تا بلکه کمی آن سوی شیشه را حس کند. ولی تنها حسرت روزهایی که خارج از جعبه اش قونین زندگی را زیر پا له می کرد برایش باقی ماند! و با خود فکر کرد:”چرا؟ آخر چرا شیشه؟”                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                      ء 

 

ترجمه بخشی از داستان در دست نوشتم


الله اکبر

خستگی مفرح


خوب پایان سال اول دانشگاه به عنوان دانشجوی ادبیات انگلیسی هم که تموم شد. پایان این سال برای هر کی یه معنی و مفهومی داره.یکی خوشهاله که یک سال بزرگ شده و اون یکی از پیر شدن واهمه داره. یکی از ترس امتحان ها بی قراری می کنه و اون یکی باشون لاو میترکونه. من دلم واسه برز تنگ میشه و تو خوشهال از اینکه یه نفس راحت می کشی. و خیلی حرف های دیگه که اینجا و اونجا به زیبایی اونارو  بیان کردن و من به شدت ممنونم.
ولی خوب پایان امسال برای شخص من بیشتر یه چنتا شروعه.
1.
شروع زندگی متعهلی به معنی واقعی. اوایل مرداد من و همسر عزیز و مهربانم به خونه خودمون میریم. با تمام خوشحالی ها, وارد شدن به زندگی آدم بزرگ ها و مسولیت؛ سختی ها و پیچیدگی های خواص خودش رو داره … (که من در این نظر تنها نیستم همونطور که اونجا هم بود) خلاصه اینکه سرو کله زندن با فروشنده های بد قول  برا زمان تحویل لوازم زندگی, ترس از اینکه کلاه سرت نزاشته باشن, نگرانی از اینکه کابینت ساز باز هم نیاد سر قرارش. پس چرا صاحب خانه برقی و لوله کش رو خبر نمی کنه که ریزه کاری ها تموم شه؟ آقا 3 روز دیگه اسباب خونه رو دارن میان کار مارو را بنداز… و خوشحالی از شنیدن یک باشه و 2 روز بعد اعصاب خوردی از ریلکس آب خوردن اون باشه در کوزه … فکر کنم گرفتین قضیه رو و مثال بیشتر نیاز نیست.
حالا همه اینا رو سوار کنید تو ماشینی که صندلیاش رو فشار امتحان های پایان ترم پر کرده.یادم رفت بگم. صدندوق عقب که هیچی بار بند هم هزینه ها پر کردن. کار “استار-فیش-فکتوری” رو هم که مجبوراً گذاشتیم  کنار تا بعد از این جریانا …

ولی خوب عشق به زندگی با اونی که دوسش داری و امید؛ تا آخر دنیا بنزین این ماشین لعنتی رو تامین میکنه و بوی خوشش بوی گند همه بدی هاره از بین می بره …

2.
شروع بارو به توانا بود خودم و علم به پیدا کردن راه درست. حتی تا چند ماه پیش هنوز شک داشتم که همه چیز خوب پیش بره. برای اطلاع او نایی که خبر نداشتن. اگه بخوام از آمریکاش رو حساب کنم 6 سال بود که تو علوم کامپیوتر درجا میزدم و تا سال چهارم با سال اولی ها کلاس ریاضی داشتم .. خودتون حسابش رو بکنید که با اعتماد به نفس آدم . چه میکنه! ولی خوب طی یک سری معجزات به معنی واقعی کلمه این آینده جدید جلوی راهم اومد. و من در پایان امسال احساس می کنم که جام رو پیدا کردم …جادم رو کشف کردم . البته بماند که کمی از شیطنت ها و تمبلی های قدم هستن … ولی به زودی باز مانده هاشون به سوی او خواهند شتافت.
نه اینکه دانشجوی واقعی بودن راحت شده باشه برام. 4 ساعت و نیم سر کلاس بودن برای کسی که چند سال بوده کلا سر کلاس نشسته سخته. یا هر روز 8 صبح.. اوکی؛ 8 و ربع سر کلاس حاضر شدن واسه من که سال ها بوده زود تر ساعت 11 -12 رو ندیده خیلی سخته و درس خوندن که بماند. ولی احساس اینکه بدونی داری یه کاری رو برای خودش انجام میدی همه سختی ها رو “اجی . مجی . لا ترجی” می کنه برن هوا.

خوب همین کافی می باشد برای یک نوشته
نکته قابل زکر آینکه آهنگی که برای ورودی 88 نوشته بودم رو میخواست ضبط کنم ولی وقت نیست … پس فعلا شعرش رو بخونید تا بعد.
و تشکر از همه برو بکس رو دار غالب یک تقدیم کلیشه ای بیان میکنم.

این آهنگ (فعلا شعر) رو تقدیم میکنم اول از همه به همه اونهایی که من رو تحمل کردن, من رو دوست خودشون می دونن,
اونهایی که
– با رو اعصاب راه رفتنشون به من یاد میدن که تو جمع چتور نباشم
– با فعال بودنشون من رو دچار عذاب وجدان می کنن که من برم فعالیت کنم
– با تنها بودنشون یادم میندازن که چقدر خوبه که تنها نیستم
– با حرف زدنشون امید میدن بهم که هنوز آدم های با شعور زیادن
– با سیگار کشیدنشون این اطمینانو به من میدن که من تنها زود نمی میرم
– با خوش هیکل بوندشون (پسرا رو میگم) به من رو به سوی آب کردن شکمم هل میدن
– با کتاب خوندشون من روجو زده می کنن که کتاب بخونم
-با بودنشون رو اعصاب منن که باز هم این لیست رو باید ادامه بدم
– با گی بودنشون گی بودن من رو مخفی می کنن
– با پایه  شلوغ بازی بودن تو جمع های جدی  نگاه های  چپ چپ رو نصف می کنن
– با ارتباط با اف اس اچ ها به من اطمینان میدن که هرچقدر هم انسان گندی باشم (شما گه بخوانید) باز هم قلبشون واسه من جا داره
– با کامنت های خوبشون من رو خوشحال می کنن
-و کسانی که بعد از یک سال هنوز اسمشون رو نمیدونم و اگه ببینمشون تو خیابون یا هتی تو دانشگاه نمشناسمشون
و قیره هم من دیگه حال ندارم هم شما

و مخصوصا تقدیم به اکیپ کنده های یو تی (این اشتباه تایپی نیست کنده نه گنده)

هر چی تلاش کرم که گی نباشم مثل اینجا و اونجا نشد احساسات ترکوندم

او یادم رفت بگم تقدیم به خودم که از همتون با حال ترم

In the Autumn of 2009
we are all at
the start of the line

A new mission
A new path in life
Fresh new faces
and different minds

We’re all gathered
in one place
with different pasts
could this be faith

some of us , motivated
we have high hopes
some of us, in pain
we feel that we’re lost

day one
ow, its gone

first week
Flew, quick

A month died
in blink of an eye

and now its the funeral
Of the first year

here is a rough and ready version of the last part of the song (well last part till the end of year one … the song will go on for four years)

Right-Click and save THIS as
if the link didn’t work, try this:

یک روز خوب برای صبحانه


!و امروز پس از کلاس برز به سرعت سوی خانه شتافتم

حس آشپزبودم باز گل کرد و من

.با قارچ و گوجه, تخم مرغ و فلفلِ سبز

چیزی از خود بافتم

نوش جانم ای عزیز

نوش جانم ای عزیز

1000 Mile Journey


“Another feeble man, arms outstretched out in a distant land
Wonders where it all went wrong, he’s followed us too long
Another fallen man, that failed to make a stand
What have I done wrong, left here all alone
The voice inside my head, is it me or an alien
Throw me down the stairs, since I just don’t care no more

I can’t take the wind, I can’t fight the storm, anymore
I don’t have the will, I can’t be the storm, anymore

The journey of a thousand miles — it starts with one step
Plowing out the rows, the bleeding of the rose
A butterflies wings can start tornadoes don’t ya know
Harvesting the souls, burying the bones of old
The hurricanes eye is like the calm before the storm
Darkening the shore, settling the score
A butterflies wings can start tornadoes don’t ya know
Harvesting the souls, burying the bones of old”

Band: “Mudvayne”
Album: “Mudvayne”
Song: “1000 Mile Journey”